یادداشت

از بوبیان تا بصره (قسمت دوم)

ناگفته‌هایی از عملیات بیت‌المقدس هفت

✍️ راوی و نویسنده: عبدالخالق فرهادی‌پور

نجات معجزه آسای نیروها از محاصره

 

خلاصه ، در عملیات بیت‌المقدس هفت نیروهای دلاورمان هرکدام بنظر بنده حداقل به اندازه یک گروهان ظاهر شده بودند و دشمن را در پاتک‌های متعدد طوری ناکام گذاشتند و در مقابل آن‌ها مقاومت کردند که دشمن هم تصور کرده بود در مقابلش یک لشکر رزمنده قرار دارد ،تک تک نیروها مردانه جنگیدند.

و در این میان یکی از نیروها بدجوری همه محاسبات ظاهری و توانمندی یک انسان را برایمان بهم ریخته بود و حیفم می‌آید که شمارا بی‌نصیب بگذارم از غیرت، ایمان، قدرت و توان ایستادگی این دلاور مرد در آن شرایط وحشتناک و جهنمی،
سید اصغر یعقوبی را می‌گویم که تقریبا حدود سی ماه هم در مناطق مختلف جنگی حضور داشته است !!

شاید اگر الان هم که این رزمنده باغیرت و شجاع گمنام و بی ادعا را ببینید، در نظر اول و با چشم ظاهر بین ایشان را از نظر جثه و قد و قامت فردی ضعیف و شاید ناتوان تصور کنید اما اغلب همرزمان شاهد بودند که ایشان چگونه در آن شرایط جنگ نابرابر و گرما و داغی هوا و عطش و آتش سنگین و پاتک‌های متعدد دشمن مثل کوه ایستاده بود، جنگید و به همه هم کمک می‌کرد حتی مجروحین و… در عقب روی هم صحنه عجیب و ناباورانه‌ای رقم زده بود و با وجود خستگی و تشنگی شدید هم هیچکدام از تجهیزات خودرا حتی کلاه آهنی که خیلی داغ و سوزان شده بود از خود جدا نکرده بود و تکمیل و کامل به عقب آورده بود با این توجیه که این سلاح و تجهیزات از آن بیت‌المال است !!! که حاج حسن ملک زاده و سایر عزیزان انشاالله بهتر و کامل‌تر بیان کنند …

به فرماندهان عزیز گروهان دو گفتم نیروها را با توکل به خدا و از این تنها مسیر و با رعایت فاصله و سرعت و… به عقب ببرید و مسیر را به آن‌ها نشان دادم و گفتم دشمن در حال آماده شدن برای حمله مجدد است و بنده با چند نفر از نیروها اینجا می‌ایستیم و دشمن را معطل می‌کنیم تا شما بتوانید به عقب بروید و از اینجا دور شوید و گرنه با سرعت می‌رسند و همه را نابود می‌کنند و …

آن‌ها را حرکت دادم و به همه اعلام کردیم هرکس تا آنجا که می‌تواند وسایل سنگین و دست و پا گیر خود را بیاندازد تا سبکبال بتوانید در این وضعیت و گرما و محاصره به عقب بروید و…
به هر حال بچه‌ها را به عقب فرستادیم و با نگرانی دعایشان کردم و عاجزانه از خداوند خواستم آن‌ها را از دیدوتیر دشمن محفوظ بدارد و به همه هم توصیه کردیم که آیه شریفه وجعلنا من بین ایدیهم …. را که قرائت آن در شب‌های عملیات بین رزمندگان مرسوم بود بخوانند تا دشمن کور شود و آن‌ها را به امر خداوند نبیند و آب باقیمانده هم به آنها دادیم و بالاخره حرکت کردند و رفتند….

با چند نفر از نیروها از جمله دلاور شجاع هادی تقی نژاد و …که انشاالله اگر هادی تقی نژاد و همان عزیزان در گروه هستند دقیقا بیان کنند و بیسیم چی خودم و…به بالای خاکریز رفتیم و با تیر اندازی با آر پی جی و… مقداری دشمن را معطل کردیم، در این شرایط بیشترین و بهترین و موثرترین کار معطل کردن و گرفتن زمان و سرعت عمل از دشمن بود که خداراشکر به هر سختی بود این دلاوران کم نظیر که واقعا مردانگی را به اوج رسانده بودند و ایثار و فداکاری را عظمت بخشیدند با همین تعداد اندک ولی بسیار کار آمد و موفق که تاکید کنم و تصور کنید در حد فاصل بین پاسگاه بوبیان و مثلث کله گاوی فقط همین چند نفر توانستند دشمن را به اندازه لازم کانالیزه و معطل کنند!!!

 

و چه صحنه‌ای بود وقتی نگاهم به سراسر خط می افتاد که چند نفر مظلومانه اما با اقتدار در مقابل هجوم یگان‌های زرهی و مکانیزه دشمن بگونه‌ای انگار کربلا و عاشورای امام حسین ع مجدداً تکرار شده بود، واقعا شاید درطول تاریخ کسانی که به مطالعه وقایع عاشورا و نبرد نابرابر یاران اباعبدالله الحسین علیه السلام با تعداد اندک، در برابر لشکریان یزید با خیل عظیم و امکانات بسیار زیاد آن‌ها می‌پردازند باورش سخت باشد و باخود بگوید مگر چنین جنگ نابرابری امکان دارد؟!!!

 

اما در دفاع مقدس و مخصوصا درظهر عاشورای عملیات بیت‌المقدس هفت و در شلمچه عملا و به عینه خودمان درگیر یک چنین جنگ و نبردی مشابه کربلا و عاشورای حسینی بودیم و با همان وضعیت بسیار نابرابر و همچنین تشنگی و عطش و بی آب و نیرو و امکانات و… و الان هم که فقط و فقط همین چند نفر مانده بودیم و البته دست قدرت خداوند و عنایت و حضور و یاری اهلبیت (ع) و صاحب الزمان (عج) را در این شرایط وانفسای مظلومیت و تنهایی و مقاومت حس می‌کردیم که چه قدرت و توانایی به ما داده بود و چه رعب و وحشتی در دل دشمن انداخته بود و تعداد اندک ما را در نظر دشمن بسیار زیاد و پر تعداد نشان میداد و….

عجیب اینکه تا اینجای کارهم باتوجه به شدت درگیری‌ها و آتش سنگین دشمن، خوشبختانه کمترین تلفات را داشتیم و بیشترین تلفات و خسارات را نیروهای گردان به دشمن وارد آورده بودند که در نوع خودش در طول دفاع مقدس کم نظیر و قابل تامل و تقدیر و باعث افتخاراست و چه صحنه‌هایی غرورآفرین را نظاره می‌کردیم از انهدام و سوختن تانک‌ها و نفربرها و نیروها و امکانات دشمن…

با هجوم مجدد دشمن با تعداد زیاد نفرات و تانک‌ها و نفر برها‌ که دیگر خیلی به ما نزدیک شده بودند ،هادی تقی نژاد و بچه‌ها فریاد زدند که عراقی‌ها خیلی نزدیک شده‌اند و دارند به ما می‌رسند،
در اینجا نگاهی به عقبه مواضع خودمان کردم و دیدم خداراشکر نیروهایی که به عقب فرستادیم خوب دور شده‌اند و حالا وقتش بود که خودمان را نیز به آن‌ها برسانیم.

این چند نفر را صدا زدم و گفتم با سرعت زیاد از همان مسیر برویم عقب تا به بچه‌ها برسیم و اینجا سخت‌ترین حالت و وضعیت این بود که نمی‌توانستیم پیکرهای شهدای تشنه لب عزیزمان را به عقب ببریم و شرمنده آن‌ها و خانواده محترم شهدا شدیم برای همیشه…

خلاصه با سرعت به سمت نیروهای خودمان که به عقب فرستاده بودیم حرکت کردیم و مقداری که دور شدیم تیراندازی عراقی ها که حالا دیگر به بالای خاکریز رسیده بودند بدرقه راهمان شد ولی به هر مصیبتی بود خود را به عمده قوای گردان ثارالله که هنوز میانه راه بودند رساندیم،
تشنگی و گرما در این ساعت روز که انگار خورشید هم روی سرمان قرار گرفته بود و داشتیم می‌سوختیم واقعا دشمن دوم بود که با ما می‌جنگید.

وقتی به بچه‌ها رسیدیم دیدم به حالت تقریبا تجمعی در راه مانده‌اند که با سوال از فرماندهان عزیز آقایان عبدالحسین جوکار و عبدالله رسولی متوجه شدم در ادامه راه و بخاطر تعدد خاکریزها و مواضع زیاد در مسیر، آن‌ها را برسر دوراهی و تردید قرار داده و بعضا از انحنای خاکریزی طولانی می‌خواستند ادامه راه دهند که چون اطلاع نداشتند قطعا از مسیر دیگری به همان مسیر قبلی که از آن عقب آمده بودیم می‌رسیدند و….

به هر حال مسیر را نشان دادم و گفتم فورا از این مسیر حرکت کنید تا دشمن آن را کاملا مسدود نکرده و به عقب بروید، در همین حال یکی از نیروها بنام آقای پرنیان خو از شدت تشنگی و گرمازدگی نقش بر زمین شده بود و آمدم بالای سرش تا وضعیتش را بررسی کنیم، و این در حالیست که از پهلو عراقی‌ها نفوذ زیادی کرده بودند و پشت خاکریز به موازات حرکت ما و از محور خالی و خشک لشکر ۴۱ ثارالله مستقر شده بودند و اگر سرعت عمل بخرج نمی‌دادیم مطمئنا محاصره را کامل و آخرین گوشه خروجی این مربع محاصره هم بسته می‌شد.

تاکید کنم چون وضعیت را میدیدم حیران مانده بودم از این لطف و معجزه خداوند که چگونه تا اینجا هم که بچه‌ها عقب آمده‌اند و قرار دارند دشمن کور شده و همه را نابود نکرده و اینهمه نیرو که حتی تعدادی از گردان‌ها و یگان‌های دیگر هم در این شرایط و در مسیر عقب روی به نیروهای گردان ثارالله اضافه شده بودند و خداراشکر کردم و گفتم یک یا حسین دیگر مانده تا این عمده قوایمان از محاصره کامل و حتمی و نابودی نجات یابند و این پیروزی بزرگتری برای قوای اسلام بود ….

 

ادامه دارد ..

نوشته های مشابه