یادداشت

از بوبیان تا بصره (قسمت سوم)

ناگفته‌هایی از عملیات بیت‌المقدس هفت

✍️ راوی و نویسنده: عبدالخالق فرهادی‌پور

 

نجات معجزه آسای نیروها از محاصره

خلاصه وقتی به نیروها گفتم سریع‌تر اینجا را ترک کنید و بروید عده‌ای گفتند خودت هم با ما بیا و چرا نمی‌آیی؟ که در این موقع بالای سر معلم عزیز آقای پرنیان خو نشستم و وضعیت او را که از تشنگی و گرما بیهوش شده بود بررسی کردم،
به نیروها گفتم شما حرکت کنید سریع بروید من هم با دوسه نفر از بچه ها سعی می‌کنیم آقای پرنیان خو را به دوش بگیریم و پشت سر شما به عقب بیاوریم، هرچه اصرار کردند که بیا گفتم این بنده خدا زنده است و شاید بتوان او را هم نجات داد و در این موقع پیراهن خود را که مدارک و کارت و… داخل جیبش بود از تن خارج کردم و به رزمنده عزیز رامین جوکار دادم که با خود به عقب ببرد و حالا دیگر یک زیرپیراهن رکابی به تن داشتم.

یک دکل بلند را که شاخص خوبی بود به آقای رسولی نشان دادم و گفتم سریع به سمت آن دکل حرکت کنید تا آن‌جا را مسدود و اشغال نکرده‌اند و هادی تقی‌نژاد را پیش‌قراول آن‌ها قرار دادم و گفتم سریع به سمت دکل مخابراتی و با فاصله از نیروها حرکت کن و برو به سمت دکل و نیروها را با علامت به مواضع خودی برسان و تا محاصره کامل نشده خارج شوید و… فریاد زدم که همه سریع به عقب بروند و به هر حال آن‌ها به سمت عقب و مسیری که باید می‌رفتند ادامه مسیر دادند و از همین‌جا داستان جدایی ما از نیروها و ماندن ما آغاز و سناریوی دیگری در این مقطع از دفاع مقدس برایمان رقم خورد که بسیار متفاوت از تمامی مراحل هشت ساله دفاع مقدس بود،

مقداری آب به دهان و صورت آقای پرنیان خو زدیم و هرچه تلاش کردیم که شاید حالش بهتر شود و بتواند راه برود میسر نشد و نفس نفس میزد، به دو سه نفری از نیروها که برای نجات این رزمنده کنارم مانده بودند ( سیدکاظم ابطحی، هاشمی که بسیم چی بود، و فکر کنم رمضان الله وردی و..) گفتم کمک کنید و ایشان را به پشت من بگذارید تا او را کول کنیم و به عقب برویم، چون گرما زده و بیهوش بود وضعیت سختی بود،

بچه‌ها هر طور بود او را بلند کردند و پشت من قرار دادند که چون سنگین و بیهوش بود هر کدام دست‌های او را روی شانه‌های من نگه‌داشته بودند تا نیفتد، به هر حال مقداری به عقب آمدیم و گرما و تشنگی و خستگی همراه با آتش دشمن و احتمال بسته شدن آخرین روزنه محاصره در این ساعت روز روشن نگرانی‌مان را بیشتر می‌کرد،

در این شرایط نگاهم به مسیری بود که عمده نیروهایمان را از آن‌جا به عقب هدایت کرده بودیم و نگران سرنوشت آن‌ها بودم که آیا از این روزنه خارج شده‌اند یا خیر؟ و دعا می‌کردم که انشاالله از محاصره کامل نجات و خارج شده باشند چون واقعا پیروزی و موفقیت بزرگتر را پس از انجام عملیات و انهدام دشمن و با تحمل این‌همه سختی و مقاومت و تشنگی و خلق آن حماسه کم نظیر در نجات نیروها از محاصره و تلفات و خسارات کمتر نیروهایمان می‌دانستم و حیف بود حلاوت این دستاوردها تلخ شود،

 

همینطور که بخاطر سنگینی آقای پرنیان خو به سختی به عقب می آمدیم ناگهان یکی از نیروهای همراهمان به خاکریز بلند مجاور اشاره کرد و فریاد زد که صدای نیروهای خودی می‌آید و انگار بچه‌های یگان‌های دیگر هستند که با خودرو و… دارند به عقب می‌روند، گفتم از کجا مطمئنی؟ گفت صدایشان و حرف زدنشان بنظرم ایرانی‌ها هستند و انگار نیروهای لشکر ثارالله و کرمانی‌ها هستند و خیلی اصرار کرد که نگاهی بیندازیم و…

رزمنده گرمازده و بیهوش را آرام به زمین گذاشتیم و برای یک لحظه احساس کردم انگار در حال شهادت است و انگار قلبش نمی‌زند 😭
به بچه‌ها گفتم که من می‌روم بالای خاکریز که ببینم همین است که شما می‌گویید یا نه و به شوخی گفتم اگر دشمن بود که به بصره میرویم و اگر خودی بودند که با ماشین یا نفربرهای آن‌ها آقای پرنیان خو را به عقب می‌بریم و چون ارتفاع خاکریز زیاد بود اصلا مشخص نبود پشت آن خاکریزچه خبر است،

خلاصه با یکی از نیروها بطرف خاکریز مجاور که به موازات محور لشکر المهدی بود رفتیم و با سرعت از خاکریز بالا رفتیم که تا نیم تنه‌مان از خاکریز بالاتر قرار گرفت و خاکریز هم دو جداره بود،
با نگاه به آن‌سوی خاکریز و روبرو ناگهان دیدیم عراقی‌ها هستند که سوار بر تانک‌ و نفربر و بصورت منظم در حال استقرار پشت خاکریز و همچنین رخنه به عقبه از آن محور هستند!!!
به محض اینکه ما را در این فاصله کم دیدند فورا نیروهائی که بالای تانک‌ها و نفربرها و یا پیاده بودند ما را با اسلحه نشانه رفتند و به عربی و با صدای بلند خواستند که تسلیم شویم، در یک لحظه انگار بین ما و عراقی‌ها دوئل اجرا شد و چشم در چشم به هم نگاه می‌کردیم و هیچ حرکتی نکردیم و فقط آرام لب‌هایم را تکان دادم و به رزمنده همراهم که کنارم قرار

داشت و با تعجب عراقی‌ها را نظاره می‌کرد گفتم یک لحظه سریع بنشین و در همان حال نشستم و او را هم به پشت خاکریز کشیدم که تیر مستقیم اصابت نکند و رو به آن دو سه نفری که بر بالین آقای پرنیان خو ما را نظاره می‌کردند فریاد زدم سریع به عقب فرار کنید و..

خودمان هم بطرف آن‌ها در حال دویدن بودیم که چشمتان روز بد نبیند عراقی‌ها ما را بستند به رگبار گلوله آن‌هم چه گلوله بارانی، از بس شدت تیراندازی زیاد بود هر کدام از این چند نفر به سمت خاکریز، گودال و چاله‌هایی که بر اثر اصابت توپ و کاتیوشا و …. بوجود آمده بود پناه بردند و من هم با یکی از آن‌ها بنام سید کاظم ابطحی که اهل شهرستان نی ریز فارس بود به پشت خاکریز بسیار کوچک و کوتاهی پناه بردیم،

آتش و تیراندازی دشمن هم از سمت محور لشکر ۴۱ ثارالله و هم از محور خودمان که حالا دیگر به تعقیب برای کشتن و اسارت ما حرکت کرده بودند بسیار زیاد و حجیم بود و انگار دقیقا ما را سیبل هدف قرار داده بودند،
از طرفی خورشید انگار بیش از پیش ما را در این وضعیت جزغاله می‌کرد و تشنگی و بی‌آبی هم با دشمن تا دندان مسلح دست به دست هم داده بودند و بدتر از همه روشنایی روز بود که مارا مستقیما در دید و تیر مستقیم دشمن قرار می‌داد، یه جورایی احساس کردم انگار جنگ و گریز ما توفیق اجباری است چون عراقی‌ها از سرعت و نفوذ برای رخنه بیشتر به عقبه و تکمیل حلقه محاصره بازماندند و این کارباعث می‌شد به احتمال زیاد عمده قوایی را که به عقب فرستاده بودیم موفق به خروج از تنها روزنه محاصره شوند،

وضعیت هر لحظه پیچیده و بحرانی‌تر می‌شد و ازبس تیراندازی زیاد و حجیم بود صدا به صدا نمی‌رسید و…
به سید کاظم گفتم عراقی‌ها تا چند لحظه دیگر به ما می‌رسند و باید سریعتر تغییر موضع دهیم و به سمت عقب برویم تا شاید هنوز آخرین روزنه امید بسته نشده باشد و احتمالا نیروهائی که عقب هستند در مقابل دشمن موضع گرفته‌اند تا محاصره کامل نشود و به تاخیر بیفتد و ماهم بتوانیم از این وضعیت خارج شویم، سریع به سمت عقب شروع به دویدن کردیم، تیراندازی بیشتر و صدای عراقی‌ها واضح تر بگوش می‌رسید بخاطر تیر اندازی زیاد مجبور شدیم از چاله‌های بزرگی که بر اثر اصابت گلوله‌های توپ و خمپاره های سنگین و کاتیوشا و… ایجاد شده بود استفاده کنیم و با خیز و نیم خیز سریع به درون چاله ها می‌رفتیم و تمام فضای بالای سرمان و لبه‌های چاله‌هایی که درونشان پناه گرفته بودیم آماج گلوله‌های زیاد و مستقیم عراقی‌ها قرار داشت و حتی در این حفره‌ها هم در امان نبودیم و انگار گلوله‌ها مثل فوج زنبورهای وحشی از همه جای ما زوزه می‌کشیدند و عبور می‌کرد…

برای یک لحظه داشت باورم می‌شد که شاید بعداز سال‌ها که از دوستان شهیدمان و از قافله شهدا جا مانده بودیم انگار نصیب منِ بی‌لیاقت هم واقعا داشت شهادت می‌شد و در شرایطی قرار گرفته بودیم که راه نجات ناممکن شده بود….

 

ادامه دارد ..

 

نوشته های مشابه