
✍️ راوی و نویسنده: عبدالخالق فرهادیپور
“مرثیه اسارت”
«پرواز جهنمی و جدایی دردناک از فرمانده»
پس از اتفاقات مختلف و همچنین فیلمبرداری از اسرا که شرح دادم و (یادآوری کنم فیلم اسارت ما که از تلویزیون عراق پخش شده بود، و دوستان و همرزمان در ایران و در قرارگاه و یگان دریایی لشکر از تلوزیون عراق دیده بودند، ماحصل همین ورود فیلمبرداران و خبرنگاران عراقی بود که در قسمت قبلی شرح آن را دادهام و علاوه بر پخش این فیلم از تلویزیون عراق، در تمامی روزنامههای عراق هم مثل القادسیه، الثوره و… چاپ شده بود و مخصوصا عکسهای آقای قنبری فرمانده گردان ثارالله و چند نفر دیگر از اسرا و بنده را سوژه تبلیغاتی خود کرده بودند که برایمان هم تا مدتی دردسر شد چون وقتی عراقیها عکسهای ما را میدیدند انگار وحشیتر میشدند و بیشتر به اذیت و آزارمان میپرداختند، )
به هرحال بعدازظهر عراقیها اسرا را در اتاق های کوچکی که تقریبا فکر کنم ۲۰ متر بود جا کردند و چه جهنمی درست کرده بودند برایمان و در اصل انگار اسرای گرما زده و تشنه لب و غرق خون را داخل سونا قرار داده باشند با درهای بسته آنهم در این فضای اتاق کوچک و حدود ۴۰ نفر اسیر در هر اتاق !!!
با این جمعیت و گرما و داغی هوا و نبود آب و هوای کافی برای تنفس، همه اسرا کلافه شده بودند هر چه هم اسرا فریاد میزدند و تقاضای آب میکردند کسی توجه نمیکرد،
تا عصر از آب خبری نشد، نماز هم با تیمم خواندیم و چه نمازی بود در آن فضای تنگ و بسته و سونای جهنمی،
نگاهم به یکی از نوجوانان مظلوم ولی دلاور و با ایمان افتاد که از لشکر ۲۷ محمد رسولالله تهران بود و پشت لباس و کمرش نوشته شده بود ( آمدهام تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم) حالا تصور کنید اسیر همان قاتلان اهلبیت (ع) شده و مثل جانوران وحشی به جان این طفل معصوم افتاده بودند و زیر ضربات کابل و… بدنش را چاک چاک کرده بودند و چه ناجوانمردانه و غیر قابل توصیف شکنجه شد،
خدا به فریاد پدرومادر این عزیزان برسد که چه صبر زینبی داشتند که علی اکبرهایشان را برای دفاع از اسلام و ایران تقدیم و هزینه کرده بودند،
چه مصائبی کشیدیم از گرما و شرجی و تشنگی در فضای بسته و جهنمی اطاقهای کوچک بازداشتگاه بصره،
مدتی گذشت که در باز شد و چند سرباز عراقی از ما خواستند یکی یکی بیرون برویم و در ستون یک حرکت کردیم و از محوطه رد شدیم تا رسیدیم به سولهای بزرگ، نگهبانان در سوله را باز کردند و اشاره کردند به داخل سوله و گفتند یاالله سریع و… وارد سوله شدیم و دیدیم خیلی بزرگ است و خداراشکر مشکل کمبود جا و هوا ندارد، کف سوله هم سیمانی بود و گرد و خاک داشت،
بچهها را اینجا و در سوله بیشتر زیارت کردم و صحبت کردیم باهم،
با رحیم قنبری عزیز و بچههای گردان توانستیم راحتتر باهم صحبت کنیم و وضعیت و اتفاقات را با هم مرور میکردیم،
رمضان الله وردی هم اسیر شده بود و مجروح بود، منوچهر کریمیان و فتح الله شفیعی هم که از بچههای اصفهان بودند و از گردان ثارالله دو نفری در نزدیکی دژ شلمچه و نزدیک تانک عراقیها که در حال سوختن بود اسیر شده بودند، سید کاظم ابطحی هم که همراه خودم و برای کمک به نجات آقای پرنیان خو کنارم مانده بود و در قسمتهای قبلی شرح اسارتمان را دادم ، آقای حاج اکبر جمشیدی و بهروز گرامی حبیب ابن مظاهرهای شیردل و عزیزمان، عطاالله محمدی نوجوان نورآبادی، یونس هاشمی، حسن زاده، عبدالله انصاری هم که کلا همگی این تعداد که نام بردم از گردان ثارالله بودند، همچنین آقای محمود شهلایی عزیز هم که در قسمتهای قبلی خاطرات از ایشان گفتم که تیر به پا و زانویش خورد و افتاد و عراقیها بالای سرش رسیدند و او را با خود بردند هم دیدم و ایشان از گردان کمیل لشکر المهدی (عج) بود با پای مجروح، خلاصه کلی در این فرصت با بچهها صحبت کردیم و آنها هم زجرهای خود را انگار فراموش کرده بودند و نگران فرمانده خود یعنی آقای قنبری فرمانده قهرمان و فداکار گردان ثارالله بودند، چون آقای قنبری لو رفته بود و بیشتر از دیگران اورا مورد شکنجه مداوم قرار میدادند و مخصوصا که بارها عراقیها اعلام میکردند قنبری بزودی اعدام خواهد شد و…
نماز مغرب و عشاء را هم با بدنهای غرق به خون و عطشان و با تیمم خواندیم ،تشنگی و بیآبی مشکل بزرگ و لاینحل بود که به همه فشار میآورد …
( امان از دل زینب )
اواخر شب بود که مثلا شام آوردند و در ظرفهای مستطیل شکل روحی که مقداری آب گوشت و چند تکه گوشت گاو نیم پخته داخل ظرف بود سفت و غیر قابل خوردن بود و اسرا هم که بدنهایشان چاک چاک و زخمی و شکنجه شده بودند نمیتوانستند غذا بخورند مخصوصا اسرایی که فک و صورت و دندانشان را شکسته بودند، سپس از فرط خستگی و درد و تشنگی و … هر کدام از اسرا گوشهای افتادند و از شدت بیحالی خوابشان برد، اما از شدت عطش و تشنگی بیدار میشدیم.
نزدیک صبح عدهای برای نماز بیدار شده بودند و بقیه هم با صدای نماز خواندن آنها تیمم کردند و نماز خواندیم و هنوز باورش برایمان سخت بود که اسیر و در بصره هستیم،
صبح را با نگرانی از اینکه عراقیها امروز چه برنامهای برایمان دارند آغاز کردیم، اسرا با احتیاط برای آشنایی باهم شروع کردند آهسته باهم صحبت کردن. همگی احترام خاصی برای فرمانده لو رفته گردان ثارالله آقای قنبری قائل بودند و نگران ایشان بودند، حتی بچههای با معرفت لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) تهران، همچنین برای حاج آقا جمشیدی و حاج آقا بهروز گرامی که مسنترین بودند در میان اسرا، کلا حدود ۸۰ نفر اسیر بودیم که همانطور که قبلا اشاره کردهام اغلب از لشکر محمد رسول الله تهران بودند،
بگذریم ، هیاهوی تازهای از بیرون سوله شنیدیم و عراقیها در رفت و آمد به سمت سوله شدند و احتمال دادیم مجددا مراسم کابل زنون داریم و ادامه بازجویی و… بالاخره تعدادی عراقی آمدند داخل سوله که دفتر و دستک همراه آنها بود و بعد دستور دادند در ردیفهای پنج نفره بنشینیم، میخواستند آمار بگیرند و به دو گروه ۴۰ نفره تقسیم شدیم و انگار قرار بود ما را به جایی دیگر منتقل کنند، بعدا تعدادی اتوبوس آمدند و نزدیک سوله توقف کردند، بین اسرا همهمهای شده بود و هرکس چیزی را حدس میزد، بعضی میگفتند احتمالا ما را به اردوگاه و کمپ اسرا خواهند برد، بعضیها حدس میزدند احتمالا به شکنجهگاه دیگری برای بازجویی ببرند و…
خلاصه تا ما از آن بازداشتگاه جهنمی بصره منتقل شویم دو اتفاق خوب و بد افتاد،
اول اینکه عراقیها مقداری غذا در همان ظرفهای مستطیل شکل روحی مخصوص ارتش عراق برایمان آوردند که قیافه آن غذا و بوی آن که به مشام میخورد حالمان بد میشد و بسیار چندش آور بود و مثل آب عدس و نخود ولی زرد رنگ و آبکی بود که اغلب بچه ها با وجود گرسنگی و ضعف از آن نخوردند و بیشتر تقاضای آب میکردیم،
اما اتفاق عجیبی افتاد و ناگهان چند سرباز عراقی به داخل سوله آمدند و صدا زدند (وین قنبری)؟ یعنی آقای قنبری کجاست؟ و تکرار کردند با صدای بلند که ( آمر بالفوج قنبری وین؟) یعنی فرمانده گردان آقای قنبری و… ابتدا همه نگران شدیم و با دلهره نگاه کردیم و بعد که آقای قنبری بلند شد و گفت بله، عراقیها ظرفی را آوردند و جلو آقای قنبری گذاشتند و اشاره کردند که آمر (فرمانده) این متعلق به شماست فقط و …
نگاه کردیم و با تعجب دیدیم که یک مرغ کامل و سرخ شده داخل ظرف است و چون عراقیها تعجب ما را دیدند به زور توضیح دادند که ایشان فرمانده گردان است و این غذا مخصوص آقای قنبری است!! باورمان نمیشد بعد از آن همه شکنجه و زجر و بلائی که بر سر آقا رحیم آورده بودند حالا مثلا با این مرغ از او پذیرایی کنند و البته بنظر میرسید بخاطر انضباط خاص نظامی که در ارتشهای کلاسیک حاکم است، حالا فرمانده بازداشتگاه بصره اینگونه دستور داده، اما ایشان که ارتشی نبودند و عراقیها به خون پاسداران و بسیجیان تشنه بودند مخصوصاً فرماندهان و این اقدام آنها بیشتر یک ژست تبلیغاتی بنظر میرسید، نگاهی به آقای قنبری کردم و گفتم عجب حکایتی است کلی برای تعویض روحیه شوخی کردیم،
آقا رحیم هم مظلومانه اشاره کرد که بخاطر شکستگی فک و دندانش نمیتواند از آن مرغ بخورد و عراقیها هم مرغ را همانجا گذاشتند و رفتند …
چون آقای قنبری عزیز به هیچ عنوان قادر به خوردن غذا نبود و اگر هم بود عمرا به آن مرغ دست نمیزد و پس از تعارفات زیاد، چند تا از اسرا ترتیب آن را دادند تا حداقل سربازان عراقی مرغ را برنگردانند و هنوز آقای قنبری میگوید شما یک مرغ به من بدهکار هستید !!! 😃…
اما اتفاق بد و تلخی که بعد از این افتاد بسیار آزار دهنده بود و غیر قابل تحمل، مخصوصا برای شخص بنده و تا آخر اسارت این درد جانکاه مرا غصه دار کرد و اسارت را برایم بسیار طولانیتر و سختتر کرد و آن اینکه قبل از انتقال اسرا از آن جهنم بصره ناگهان یک فروند هلی کوپتر خودنمایی کرد و با سر و صدای زیاد در نزدیکی جایی که ما مستقر بودیم فرود آمد، سر و صدا و گرد و خاک و هیاهو و جنب و جوش زیادی در عراقیها مشاهده کردیم، کمی که گذشت دیدیم عدهای از افسران و سربازان عراقی سراسیمه وارد سوله شدند و بسیار خشن و وحشیانه آقای قنبری را صدا زدند و به جلوی درب سوله بردند، سپس به طور دلهرهآوری همراه با اعمال شاقه با پارچه و فکر کنم چفیه عربی چشمهایش را بستند و دستهای ایشان را هم بدتر از قبل و فجیع از پشت بستند و با خود بردند .!!
حال همه اسرا گرفته شد و با هر مصیبتی بود جلو درب سوله آمدم و علیرغم ممانعت عراقیها او را در حالی که چندین افسر و سرباز بعثی و کماندو همراهی میکردند و با خود بطرف هلی کوپتر میبردند مشاهده کردیم، نگهبانان کلی داد و فریاد زدند و از این فرصت استفاده کردند و بارها با حالتی ناجوانمردانه گفتند قنبری را برای اعدام بردند!! یکی انگشت خود را به گلو میکشید و میگفت خلاص!! قنبری اعدام! با آن حالت جدی که میگفتند زانوهایم شل شد و امانم بریده شد، باور کنید این لحظات از تمامی زجرها و شکنجهها که تا اینجا کشیده بودیم بدتر بود، مخصوصا برای من که احساس کردم کمرم مجددا شکست و از آن لحظهای که برای اولین بار بطور ناگهانی ایشان را در بازداشتگاه بصره دیدم برایم بدتر و سختتر بود چون حالا نمیدانم چه بلائی بر سر این فرمانده فداکار و جوانمرد میآوردند،
عراقیها هم روی اعصاب بودند و مدام بطور وقیحانه میگفتند اعدام، و یکی از عراقیهای نامرد هم گفت با هلی کوپتر از بالا پرت میشود پایین!! که انگار هزاران تیر به قلبمان میزدند و نمیدانستیم چه کنیم،
خیلی حالمان گرفته شد و عدهای از بچههای تهران هم که با ایشان آشنا شده بودند بسیار ناراحت و پکر شده بودند، لحظات به سختی میگذشت مخصوصا که پس از مدتی صدای برخاستن هلیکوپتر هم آمد و قلبم داشت از سینه خارج میشد …
از بس بچهها حتی در آن وضعیت و شرایط ناراحت و نگران و پیگیر وضعیت آقای قنبری بودند، یکی از عراقیها که چهرهاش مثل بقیه عبوس نبود و کمی هم میلنگید داخل سوله آمد و به اسرا گفت آرام باشید و سر و صدا نکنید، کاملا متوجه شده بود که نگران سرنوشت آقای قنبری هستیم و کمی سر وصدا و گرد و خاک براه انداخت تا احتمالا سربازان عراقی جلو سوله شک نکنند، سپس به آرامی گفت نگران قنبری هستید؟ آمر؟و… آهسته گفت بغداد، قنبری را برای بازجویی بیشتر به بغداد بردند و نگران نباشید اعدام و پرتاب از هلیکوپتر و… در کار نیست، با گفتن این حرفها کمی آرام شدیم و از اینکه گفت اعدام نمیشود برای لحظاتی نفس راحتی کشیدیم و کلی ازش تشکر کردیم، قسم دادم بهش و گفتم واقعا راست میگویی؟ گفت بله، هر چند کمی آرام شدیم اما تازه اول غصههای طولانی و دراز مدتمان بود و نمیدانستیم آیا مجددا همدیگر را خواهیم دید یا خیر؟ آیا این پرواز آغاز جدایی ما ازهم خواهد شد؟ آیا واقعا همانطور که آن سرباز عراقی گفت او را به بغداد بردند؟ آیا او را در بغداد و زیر شکنجه برای بازجوییهای تخصصی و طاقتفرسا نمیکشند؟ و…
حالا دیگر زجرهای اسارت دو چندان شد و حصر در حصر شد و حال و روزم در آن ایام قابل توصیف نیست و…
خلاصه پس از انتقال آقای قنبری عزیز و پس از ساعتی اتوبوسهای مخصوص انتقال اسرا آمدند و ما را هم با دستهای بسته و با اعمال شاقه سوار اتوبوسها کردند و محافظان مسلح و خشن بد ترکیب بعثی هم آمدند، توسط همان سرباز متوجه شدیم ما را هم میخواهند به بغداد منتقل کنند، با تمام وجودم نگران سرنوشت آقای قنبری بودم و همش به این فکر بودم که آیا در بغداد همدیگر را خواهیم دید؟؟
به هر حال با گرفتن آمار و توضیحات عراقیها و تهدید که اگر کوچکترین حرکت اضافی از شما سر بزند پاسخ شما با گلولههای آتشین است و… اتوبوسها به حرکت درآمدند و حالا دیگر به سرنوشت نامعلومی که در انتظارمان در ادامه اسارت بود فکر میکردیم و از خداوند سلامتی همه اسرا مخصوصا فرمانده فداکار و جوانمرد خطشکن گردان ثارالله را خواستار شدم،
چون دارند ما را به سمت بغداد میبرند و این خاطرات با عنوان از بوبیان تا بصره میباشد، فقط جهت اطلاع شما عزیزان بصورت خلاصه عرض کنم که مارا به بغداد بردند و شب هنگام و در فضای بسیار غمگین و دلگیری به یکی از وحشتناکترین و مخوفترین زندانهای معروف جهان و خاورمیانه یعنی به زندان معروف سازمان اطلاعات و امنیت عراق (استخبارات بغداد) منتقل کردند که حتی خود نظامیان عراقی هم از آنجا وحشت داشتند، آن شب یکی از بدترین شبهای عمرمان را در زندانهای استخبارات عراق گذراندیم و هر روز و ساعت هم که میگذشت انگار سالها بر هر اسیری که پایش به آنجا میرسید گذشت و روی بازداشتگاه بصره را سفید کرده بود …
بعدا و پس از آزادی که آقای قنبری را دیدم، فهمیدم که آقای قنبری را هم به آنجا منتقل و در زندان انفرادی استخبارات بغداد بوده که انشالله خودشان در صورت صلاح دید خاطراتشان را بیان بفرمایند.
بعد از مدتی ما را و بهتر بگویم جنازههای چاک چاک ما را به زندان مخوف دیگری در بغداد بنام زندان الرشید منتقل کردند که جهنمی دیگر بود و سپس مدتی بعد هم به تکریت و اردوگاههای مرگ اسرای ثبت نام نشده و مفقودالاثر منتقل شدیم و جهت اطلاع تا روز آخر اسارت متاسفانه هیچ خبری از سرنوشت آقای قنبری نداشتیم و اسارت را با اعمال شاقهتری از غصه و فراق فرمانده عزیز سردار پر افتخار اسلام و ایران آقای قنبری سپری کردیم،
حقیقتا هرروز از اسارت کتابی میشود و بنده نیز در تکریت چند بار به اردوگاههای مختلف تبعید شدم با تعدادی از عزیزان که عبارتند از اردوگاههای ۱۲ و ۱۶ و ۲۰ تکریت و شب آزادی نیز در ۶۹/۶/۲۰ از اردوگاه بعقوبه عراق و برای اولین بار توسط صلیب سرخ جهانی ثبت نام شدیم،
بمیرم برای مظلومترین و غریبترین شهدا که اسرای شهید بودند که در نهایت غربت و چون امامان غریب و مظلوم سامرا در اردوگاههای مخوف صدام به شهادت رسیدند و سالها پیکرشان نیز در خاک غربت ماند، واقعا قابل توصیف نیست نحوه شهادت مظلومانه و غریبانه این عزیزان،
در پایان درود میفرستم به ارواح طیبه شهیدان اسلام و دفاع مقدس و مخصوصا شهدای تشنه لب عملیات بیت المقدس ۷ و اسرای شهید و غریب در زندانهای مخوف صدام،
همچنین به خانوادههای شهدا، اسرا، مفقودین، جانبازان و ایثارگران که در حقیقت زجرهایی که این خانوادهها در فراق عزیزانشان کشیدند از شهادت سختتر بوده، و پدر و مادران و همسران و فرزندان و خواهران و برادران مجاهدان راه خدا، بیش از امثال بنده حقیر مجاهدت کردند و برای سربلندی ایران و اسلام و حفظ آب و خاک و ناموس و مردم صبورانه ایستادند، انشاالله دعا میکنیم خداوند ظهور صاحب اصلی مملکت را نزدیک بفرماید تا پرچم خونبار این مرز و بوم را تا ابد برافراشته دارد و خودش پاسدار خون شهدا باشد و نگذارد این خونهای پاک شهیدان و ایثار مردم و رزمندگان و جانبازان و زجرهای اسرای مظلوم پایمال شود،
اگر با خواندن این خاطرات خونبار دلتان را به درد آوردم، مخصوصا خانوادههای شهدای عزیز گردان ثارالله و عملیات بیت المقدس ۷ که از شهادت عزیزانشان با لبهای تشنه گفتم مرا ببخشید و حلال کنید، چون درحقیقت اینها امانتی بود که برمن تکلیف شده بود صادقانه بنویسم و به مردم و نسلهای آینده این مرزوبوم منتقل کنم تا همه بدانند که چگونه این مملکت با وجود هشت سال جنگ نابرابر اما نسل آن روزگاران نگذاشتند حتی یک وجب از خاک ایران تسلیم دشمنان شود و نسلهای آینده نیز در مواجهه با دشمنان انشاالله اینچنین و حتی بهتر از نسل ما ایستادگی و مقاومت کنند،
برادر کوچکتان عبدالخالق را حلال کنید، به هر حال هرچند سالها و بارها تا مرز شهادت رفتیم اما شهادت قسمتمان نشد و شرمنده شهدا و خانوادههای شهدا هستیم، انشاالله دوستان و همرزمان شهیدمان همانطور که وعده صادق دادهاند در آخرت شفیعمان باشند ،،،،
به پایان آمد این دفتر ،،، حکایت همچنان باقیست ،،،
برادرتان عبدالخالق فرهاد پور،
یا بقول عراقیها، عبدالخالق، فرهاد، محمد
خدا نگهدارتان
۹۹/۰۴/۲۴
*پایان*
——————————————————–
سقوط #جزایر #مجنون
کامنت از آزاده دلاور خسرو کیارسی از شهر دزفول مقاوم و قهرمان:
باسلام از زمان بازپسگیری فاو تا اعلام آتش بس وحتی اسارت تعداد ۶۵۰ نفر دراوایل شهریور ۱۳۶۷ فرماندهان عالی رتبه جنگ به تاکتیک فرار رو به عقب رو آوردند تنها درعملیات ۲۳ خرداد ۱۳۶۷ که عبدالخالق جان و تعدادی از دوستان گروه به اسارت درآمدند دفاع جانانه بوده است یاد شهیدان گرامی باد.




