جنگ اقتصادی، جنگ لجستیکی، اینترنت ملی «قسمت اول»

دکتر سیدحمیدرضا قریشی، سردبیر
جنگها تنها در خط مقدم تعیین تکلیف نمیشوند، بلکه در پشت صحنه، در انبارها، بنادر، خطوط حملونقل و شبکههای تأمین است که نتیجه واقعی رقم میخورد. جایی که اگر بهدرستی مدیریت نشود، حتی قدرتمندترین بازیگران را با چالشهای جدی مواجه می کند.
در تنشهای نظامی، آنچه در نگاه اول مهم و تعیینکننده به نظر میرسد، فناوریهای پیشرفته و سامانههای موشکی است؛ اما واقعیت این است که سرنوشت جنگها اغلب در جایی دورتر از میدان نبرد رقم میخورد. هیچ عملیات نظامی بدون برخورداری از زیرساختهای سوخترسانی، خطوط تأمین، نگهداری تجهیزات و یک شبکه منسجم زنجیره تأمین، نمیتواند در بلندمدت دوام بیاورد. اختلال در این زنجیره، حتی پیشرفتهترین ارتشها را نیز در مدت کوتاهی آسیبپذیر میکند.
در واقع، لجستیک و زنجیره تأمین ستون فقرات هر جنگ محسوب میشوند. انتقال مداوم سوخت، مهمات، غذا، قطعات یدکی و تجهیزات، نیازمند شبکهای پیچیده از حملونقل، انبارداری و مدیریت منابع است. ارتشی که نتواند این جریان را بهصورت پایدار حفظ کند، حتی با برخورداری از برترین تسلیحات، در میدان عمل دچار فرسایش میشود.
امروزه زنجیره تأمین تنها به حوزه نظامی محدود نیست و بهصورت مستقیم با زندگی روزمره مردم نیز گره خورده است. در شرایط بحران و جنگ، تأمین کالاهای اساسی، مواد غذایی، دارو و سوخت به همان اندازه اهمیت پیدا میکند که تأمین تجهیزات نظامی. هرگونه اختلال در این شبکه میتواند به سرعت منجر به کمبود کالا، افزایش قیمتها و ایجاد نارضایتی عمومی شود.
در چنین شرایطی، حتی وقفههای کوتاه در حملونقل یا اختلال در مسیرهای تأمین، میتواند بازار را با شوک مواجه کند و نشان دهد که تابآوری اقتصادی و لجستیکی تا چه اندازه اهمیت دارد.
به همین دلیل، بسیاری از کشورها در کنار توسعه توان نظامی، سرمایهگذاری گستردهای بر تقویت زیرساختهای لجستیکی، ذخایر استراتژیک و تنوعبخشی به مسیرهای تأمین انجام میدهند. چرا که در نهایت، این شبکههای پشتیبانی هستند که تعیین میکنند یک کشور تا چه اندازه میتواند در شرایط بحران دوام بیاورد.
نمونهای از این موضوع را میتوان در تنشهای اخیر و جنگهای کوتاهمدت مشاهده کرد؛ از جمله در جنگ ۱۲ روزه که شبکه تأمین کالا و توزیع به درستی انجام شد.
بحرانهای اخیررا می توان به یک کوه یخ تشبیه کرد: لذا،باید توجه داشت که حمله نظامی تنها نوک این کوه یخ است، بدنه اصلی و پنهان آن شامل محاصره اقتصادی، حقوقی، اطلاعاتی و امنیتی میشود. در واقع ما از سال ۲۰۱۸ و با خروج ترامپ از برجام، وارد یک جنگ تمامعیار و همهجانبه شدهایم که از ترور سردار سلیمانی تا درگیریهای کنونی ادامه یافته است.
بایستی به کاستیهای داخلی اشاره داشت: اقتصاد ما باید متناسب با شرایط جنگی بازطراحی میشد، اما متاسفانه در این مسیر خطاهای بزرگی رخ داد و نتوانستیم به توافقی جامع برای پیادهسازی یک الگوی اقتصادی مقاوم و متناسب با این نبرد دست یابیم.
ابزار اصلی این نبرد “دلار” خواهدبود: حتی جنگ نظامی هم در خدمت حفظ سیطره آمریکا و امپراتوری دلار بر مخازن نفتی خلیجفارس است. نفت و گاز این منطقه، پشتوانه اصلی اعتبار دلار محسوب میشود، همانگونه که نفت ونزوئلا پیشتر قربانی همین سیاستهای دلاری واشنگتن شد.
امنیت چرخش دلار در ضلع جنوبی خلیجفارس تحت سیطره آمریکا، مهم است بنابراین،تصور دشمن بر این بود که با جنگ کنونی، پرونده ایران بسته شده و کل خلیجفارس به پشتوانه پترودلار تبدیل میشود، اما به لطف الهی، طراحی (گرند استراتژی) امام شهید امت و مقاومت مردم ایران، دشمن را زمینگیر کرد و این نقشه راهبردی ناکام ماند.
با تشریح ماهیت جنگ کنونی می توان به ریشههای تاریخی (پترودلار) اشاره و اعلام کرد: این پدیده محصول توافق آمریکا و عربستان در دهه ۷۰ میلادی است، معادلهای که در آن امنیت پادشاهی سعودی در قبال انجام تمامی معاملات نفتی با واحد دلار تضمین شد. این یعنی حتی کشورهایی مثل چین، هند و ژاپن برای خرید انرژی، ابتدا باید کاغذهای چاپ شده توسط واشنگتن را بخرند تا بتوانند نفت تهیه کنند.
مکانیسم پیچیده (ریسایکلینگ) یا بازیافت دلار : آمریکاییها برای دلارهای نفتی که در دست اعراب میماند هم برنامه دارند. این ثروت یا صرف خرید اوراق خزانه آمریکا میشود، یا در پروژههای فیکی مثل شهرنئوم، جامجهانی قطر و یا سرمایهگذاری در حوزههایی نظیر هوش مصنوعی هزینه میگردد تا در نهایت دوباره به جیب پیمانکاران آمریکایی برگردد و قدرت این کشور را در منطقه بازتولید کند.
با صراحت می توان گفت: منشا ثروت اردوگاه دشمن است. باید پرسید هزینه سالانه هزار میلیارد دلاری ارتش آمریکا، بودجه سیا، هالیوود و حقوق کارمندان رسانههایی مثل اینترنشنال و بیبیسی از کجا تأمین میشود؟




