یادداشت

از بوبیان تا بصره (قسمت پنجم)

ناگفته‌هایی از عملیات بیت‌المقدس هفت

✍️ راوی و نویسنده: عبدالخالق فرهادی‌پور

نجات معجزه آسای نیروها از محاصره

 

قبل از اینکه از کانال پشت دژ خارج شویم و بسمت دژ مرزی شلمچه یعنی آخرین گام برای خروج از محاصره و نجات پس از عملیات و این‌همه جنگ و گریز اقدام کنیم تا به نیروهای گردان ملحق شویم، یک لحظه مجددا در فکر فرو رفتم و پیش خودم گفتم اگر بشود تا تاریکی هوا صبر کرد حتما از این وضعیت نجات پیدا می‌کنیم، اما به خورشید سوزان بالای سرمان نگاه کردم و دیدم خیلی مانده به غروب و از طرفی تشنگی شدید و عطش در حد کور شدن و خونریزی و ضعف جسمانی این رزمنده عزیز مجروح که تا اینجای کار هم معجزه آسا دوام آورده بود و اگر روحیه و ایمان و شجاعت مثال زدنی ایشان نبود قطعا تا اینجا هم نمی‌توانست دوام بیاورد و همچنین نزدیک شدن دشمنان که در تعقیب مان بودند، اجازه ماندن و صبر کردن در این شرایط را نمی داد،

خلاصه به سید کاظم گفتم تا اینجای کار با لطف خداوند آمده ایم و فقط همین چند قدم مانده که از کانال خارج شویم و با سرعت به بالای دژ برویم و به نیروهای خودی ملحق و نجات پیدا کنیم، به او که مظلومانه نگاهم می‌کرد گفتم آماده باش کمکت می‌کنم از کانال بالا برویم و سریع به سمت دژ و…

تلاش کرد و هرطور بود قدرت باقیمانده خودش را جمع کرد و بلند شد و من هم کمک کردم تا خود را به بالای کانال کشید و من هم از کانال بالا رفتم و دستم را زیر کتف سید کاظم ابطحی مجروح زدم و با سرعت به سمت دژ حرکت کردیم،
همین چند متری که مانده بود تا به دژ برسیم نگاهی به بلندای دژ انداختم دیدم انگار هیچکس نیست. پشت سرم نگاهی انداختم دیدم تعداد زیادی نیروهای دشمن به صورت دشتبان به سمت کانال و دژ می آیند ولی با تعجب زیاد متوجه شدیم که دیگر تیراندازی نمی‌کنند و هلیکوپتر های دشمن هم با فاصله و عقب‌تر از آن‌ها بالای سرشان در حرکتند ولی شلیک نمی‌کنند!!

به محض رسیدن به پای دژ کمک کردم و با سرعت بیشتری با سید کاظم به سمت بالای دژ حرکت کردیم و چند لحظه بعد و به محض اینکه به بالای دژ رسیدیم، ناگهان دیدیم تعدادی عراقی یکمرتبه با اسلحه مقابلمان بلند شدند!!! و خواهان توقف‌مان شدند و دستور ایست دادند!! ،برای لحظاتی ناباورانه نگاهشان کردم و دقت کردم ببینم واقعا این‌ها نیروهای عراقی هستند؟!!! که متاسفانه با سروصدای عربی آن‌ها که وحشت زده و با صدای بلند دستور ایست و متوقف شدن را با گفتن کلمات عربی مانند( قف، قف، لا تحرک و…) به ما دستور ایستادن و حرکت نکردن را می‌دادند وبا آن لباس‌های نظامی و درجات مرسوم ارتش بعث عراق مطمئن شدیم که بله انگار واقعا عراقی‌ها هستند و متاسفانه الان دیگر حلقه محاصره را کامل کرده‌اند یعنی هم از سمت جناحین توانسته بودند مارا محاصره و باهم الحاق کنند،،،

شوکه شده بودیم و بسیار متعجب و ناراحت از این شدم که چطور این روزنه را نیروهای خودی نتوانسته بودند تامین بگذارند تا این چندنفر باقیمانده هم بتوانند قبل از محاصره کامل‌ نجات پیدا کنند ؟!!! …
حالا دیگر برایم روشن شد که چرا از کانال که خارج شدیم و بطرف دژ آمدیم عراقی‌ها بطرفمان تیراندازی نکردند و معلوم شد که با نیروهای خود در تماس هستند برای دستگیری ما و پشت دژ کمین کرده بودند تا ما را اسیر بگیرند ،،،
اصلا انتظار این وضعیت و اسیر شدن را نداشتیم و به همه چیز فکر می‌کردیم بجز اسارت،
( امان از دل زینب) ،،،،

 

در همین لحظه نگاهم از بالای دژ به افق دور دست افتاد که اینجا یکی از خوشحال کننده‌ترین اتفاق‌ها را با چشم خودم دیدم!! و آن اینکه از دور دست دیدم تجمع زیادی از نیروهای خودمان که به عقب فرستاده بودیم در مسیر جاده آبگرفتگی پشت دژ شلمچه ودر مواضع خودی در حال عقب رفتن هستند و خداراشکر دیدم که عملیات معطل کردن دشمن و گرفتن زمان از دشمن و درگیری‌ها و جنگ و گریزهای همین چندنفره ما باعث شده عراقی‌ها نتوانند به سرعت محاصره را کامل کنند و همه آن‌ها و دیگر نیروهای یگان‌ها و گردان‌های دیگر هم توانسته بودند در سایه همین اقدامات چندنفره نیروهای گردان ثارالله که با خودم مانده بودند و خداوند ما را وسیله نجات آن‌ها کرده بود بسلامت به عقب بروند و این پیروزی بزرگتری برای قوای اسلام بود چون واقعا ما به تمامی اهداف عملیات بیت‌المقدس هفت که انهدام و بازدارندگی عملیات‌های آفندی دشمن در اواخر جنگ بود دست پیدا کرده بودیم و حالا که می‌دیدم عمده قوا و نیروهای ما بسلامت به مواضع خودی برگشته اند واز محاصره نجات پیدا کرده‌اند پیروزی را کامل و حلاوت آن برایم دوچندان بود …

(همینجا میخواهم به اولین سوال عزیزان گروه مخصوصا دکتر حوران عزیز که خودش دلاورانه در این عملیات شرکت کرد و مجروح شد و بارها از ما خواستند احساس خودمان را در لحظه اسارت بیان کنیم را پاسخ دهم و بدون ذره‌ای کم و زیاد. خدا شاهد است وقتی در افق و دوردست از بالای دژ مرزی شلمچه و در مقابل دشمنان که حالا اسلحه ها را به سینه‌های ما گذاشته بودند صحنه نجات نیروها را دیدم احساس بسیار خوشایندی را با تمام وجودم حس کردم که قابل توصیف نیست و با تمام وجود خداراشکر کردم که عمده قوای ما نجات پیدا کرده‌اند و ما هم چند نفر بیشتر نیستیم که آن‌هم به فدای اسلام و همه رزمندگان اسلام و انگار خودمان نجات پیدا کردیم و… ),,,

 

خلاصه ضربه اسلحه عراقی‌ها مرا به خودم آورد و انگار ما را تفهیم می‌کردند که واقعا و ناباورانه اسیر شده اید و تازه اول نبرد در جبهه‌ای دیگر و مبارزات ما است با این تفاوت که حالا دیگر در چنگال خونخواران بعثی اسیر هستیم و…

 

عراقی‌ها مارا دوره کرده بودند و با عصبانیت شدید به ما دشنام می دادند و معلوم بود از جنگ و گریز ما و مقاومت نیروهای ما که باعث انهدام تعداد زیادی از تانک‌ها و نفربرها و از بین رفتن تعداد زیادی از نیروهای آن‌ها شده بود بشدت ناراحت هستند و انگار واقعا قاتل گرفته بودند مخصوصاً که همه جا جنازه ها و تانکها و نفربرهای سوخته و در حال سوختن پراکنده و عیان بود و جلو چشم و انظار آن‌ها ….

 

و ما هم در آن وضعیت بدون اغراق دقیقا مثل پلنگ زخمی بودیم و با غیض و نفرت با آن‌ها برخورد کردیم و سیدکاظم ابطحی عزیز هم با حال مجروح دلاورانه با صدای بلند شروع کرد به گفتن الموت لصدام و مرگ بر صدام و….
تصور کنید چه شیران دلاور و شجاع و با ایمانی در صف جهادگران حسینی و در این کربلا و عاشورای شلمچه با دشمن می‌جنگیدند و حالا هم در این شرایط چشم در چشم دشمن و در لحظه اسارت آن‌هم با بدن مجروح و غرق بخون و تشنه لب و عطشان به بالاترین مقام و رئیس جمهور کشور متخاصم یعنی صدام مرگ و نفرین و لعنت می‌فرستد!!! تا دشمن هم از نزدیک با چشمان خود تفاوت روحیه و ایمان و جنگندگی مجاهدان فی سبیل‌الله و مدافعان ایران و اسلام را با نیروهای اشغالگر و صدامیان بی‌ایمان و ذلیل و بی‌انگیزه و روحیه را ببیند و ایکاش فیلمی از این لحظات و وضعیت در دسترس بود…

 

بیشترین نگرانی من وضعیت مجروح همراهم بود که مدام به او می‌گفتم سید کاظم سعی کن بخاطر ضعف و خونریزی اصلا به حالت درازکش روی زمین نیفتی که با تیر خلاص تو را می‌کشند و سعی کن به من تکیه بده و….
در این هنگام تعدادی تانک و نفربر عراقی از سمت محور مجاور آمدند و با آن نیروهای عراقی که ما را اسیر کرده بودند الحاق کامل انجام دادند،

 

هنوز نگاهم به مواضع خودی بود و با خودم می‌گفتم حتما نیروهای خودی اقدامی خواهند کرد و شاید باعملیاتی، پاتکی، و …ما را نجات می‌دهند و یا خدا کند به شهادت برسیم که اصلا روحیه اسارت نداشتیم و باورمان نمی‌شد که اسیر شده باشیم ، و یا چون آبگرفتگی پشت دژ بود دلم می‌خواست شب بود که به هر طریقی بود امکان نجاتمان زیاد بود حتی با عبور از میان مواضع عراقی‌ها و… بگذریم،،،

خلاصه همانطور که نیروهای عراقی دور ما جمع شده بودند و اذیت میکردند، یک افسر عراقی سوار بر نفربر آمد و همین‌طور با بی‌سیم در تماس با فرماندهان رده بالاتر خود بودند و به نیروهایی که دور مارا گرفته بودند دستوراتی داد و آن‌ها و تعداد دیگری آمدند و پس از مقداری ضرب و شتم و توهین، با طناب و سیم و… دستهای مارا از پشت محکم بستند و هرچه رفتار ما با آنها خشن‌تر می‌شد و حتی آب دهان بطرفشان انداختیم و ندای مرگ بر صدام سید کاظم بلند بود که شاید مارا به رگبار ببندند و بکشند، ولی متوجه شدیم که انگار از بالا دستور اکید دارند که اسرا را زنده به عقب برای بازجویی بفرستند و حتی مجروحین هم که قدرت حرکت دارند را دستور داده بودند که نکشند و زنده به عقب بفرستند و اینجا بیشتر نگران آن چند نفر که با من برای کمک و نجات آقای پرنیان خو که گرمازده شده بود و با هجوم دشمن پراکنده شده بودند شدم و نمی‌دانستم سرنوشت آن عزیزان چه شده ؟ …

( امان از دل زینب)

ادامه دارد ..

 

نوشته های مشابه