
راوی و نویسنده: عبدالخالق فرهادیپور
“مرثیه اسارت”
(انتقال به سمت بصره)
خلاصه وقتی عراقیها مطمئن شدند که دو اسیر ایرانی داخل ماشین هستند، بطرف ماشین آیفا هجوم آوردند و همه سلاحهایشان را مسلح کردند و با فریاد از نگهبانان و مسئولین انتقال اسرا که جلو آیفا و پشت آن بودند و مخصوصا از آن محافظان و نگهبانانی که بالای سر ما دونفر ایستاده بودند خواستند که اسرا را پایین بیاورید تا آنها را بکشیم!!!
هر لحظه بر تعداد عراقیها افزوده میشد،
معلوم بود از ابتکار عمل ایران در اجرای عملیات بیتالمقدس ۷ و مقاومت رزمندگان اسلام ضربات کاری خورده بودند و تلفات و خسارات زیادی دیده بودند و عصبانی و وحشت زده هستند، هرچه نگهبانان مسلح بالای ایفا فریاد میزدند و به آنها تفهیم میکردند که دستور عامر و فرمانده است و باید سریعتر این اسرا به عقب ببریم گوش آنها بدهکار نبود و انگار خون جلو چشمان آنها گرفته بود،
نگران آقای ابطحی شدم و باز هم به سید کاظم ابطحی مجروح گفتم سعی کن تحمل کنی و درازکش نشوی تا ببینیم چه میشود، لحظات نفس گیری بود و بدترین زجر این بود که با دستان بسته نمیتوانستیم کاری بکنیم و یادم افتاد به محبت رزمندگان به اسرای عراقی در عملیاتها که با پذیرایی با آب و غذا و آرامش آنها را به اردوگاههای اسرا منتقل میکردند و یادم آمد چندبار با معدود افرادی که در بعضی از عملیاتها با اسرای دشمن مجادله و… میکردند و مانع شده بودیم و میگفتیم اینها هرچند اشغالگر و متجاوز هستند ولی الان اسیر ما هستند و دستورات دینی و سفارشات انبیاء و اولیاء الهی بر مدارا کردن با اسیر است و از اخلاق و مردانگی هم بدور است اسیر دست بسته را آزار دادن و…
حالا این دژخیمان متجاوز تا به اینجای کار بارها شکنجه مان کرده بودند و حالا هم میخواستند مارا از بالای ماشین به پایین پرت کنند و ناجوانمردانه به رگبار ببندند !!
شاید از نظر شخصی واقعا اگر این اتفاق میافتاد و مارا میکشتند به شخصه خدمت بزرگی بود که به اسرای عملیات بیت المقدس ۷ میکردند چون از شکنجه و تشنگی و خونریزی و توهین و… نجات پیدا میکردیم لیکن باید منتظر تقدیر الهی میماندیم که ببینیم واقعا سرنوشت چه برایمان رقم زده است.
خلاصه همینطور که هر لحظه هجوم عراقیها و اصرار آنها در به قتل رساندن ما بیشتر میشد ناگهان چشممان به یک افسر عراقی افتاد که خود را سراسیمه از میان خیل نیروها به ماشین ما رساند و چون انضباط سختی در ارتش عراق حاکم بود نیروهای عراقی به احترامش کنار ایستادند، این افسر که انگار تازه از مرخصی برگشته بود با لباسهای بسیار شیک و اتو کشیده نظامی و درجه و نشان براقش آمد و کنار ماشین قرار گرفت و از نگهبانان محافظ ما پرسید که اینها کی هستند؟
و آنها هم با گذاشتن احترام نظامی شروع به پاسخ کردند و علیرغم اینکه نگهبانان و مسئولین انتقال اسرا مدام تکرار میکردند که دستور از مقامات بالاست و سریع باید این اسرا به عقب منتقل شوند و دستور در سلسله مراتب نظامی بعث عراق بسیار اجرایی بود و غیر ممکن بود کسی از دستورات مافوق سرپیچی کند، لیکن این افسر هم که چهرهای کریه داشت با موهای بور و مایل به قرمز و مثل شمر، رنگ به رنگ شد و تاکید کرد که این دونفر اسیر را یعنی بنده و سید کاظم ابطحی مجروح را به پایین پرت کنند تا به قتل برسانند و دست خود را به قبضه کلت کمری خود برد و آنرا از غلاف خارج کرد و آماده شد برای زدن تیر خلاص به ما و… !!!
غوغایی برپا شد
با حرکت ناجوانمردانه این افسر، ناگهان چندتن از عراقیها که به ماشین نزدیکتر بودند تلاش کردند خود را به بالای ایفا برسانند و مارا از بالا به پایین پرت کنند، حالا دیگر باورمان شد که انگار واقعا باید شهادتین را بخوانیم و آماده شهادت باشیم،
بدون اغراق و تعارف واقعا راه دیگری متصور و ممکن نبود و باید به مسلخ این دژخیمان میرفتیم آنهم با دستهای بسته !!!
(امان از دل زینب),,,
به هرحال یکی از پهلوانکهای عراقی از بغل ماشین بالا آمد و خود را به من که دستهایم از پشت بسته و با زیرپوش رکابی نشسته بودم رساند و از پشت خود را به دستهای من قلاب کرد و سعی میکرد مرا به پایین پرتاب کند که با گفتن یک یا علی از جا بلند شدم و عراقی هم با خود بلند کردم…
چون از پشت به کتف و بازوی من آویزان شده بود و من هم بخاطر اینکه ورزشکار و کمی قوی هیکل بودم وقتی از جا بلند شدم آن سرباز عراقی هم با قدرت خدادادی با من بلند شد و بین زمین و هوا کمی معلق ماند،
برای لحظهای نگاهم به سید کاظم افتاد که خیلی نگران من شده بود وقتی دید عراقیها سعی میکنند من را به پایین پرت کنند و انگار او هم داشت در دل خود شهادتین میخواند.
چون قطعا بعداز کشتن من به سراغ او میرفتند و شهادتش حتمی بود و…
با فریاد گفتم خودت را محکم نگه دار و در این وضعیت نگهبانان بالای ایفا شروع به تیراندازی هوایی کردند و فریاد میزدند که دستور دارند این اسرا را به عقب ببرند و….
موج جمعیت بسیار زیاد بود و تجمع دور ماشین ما انگار جمعیت هیئتهای عزاداری در ماه محرم و همه فریاد میزدند که آنها را بکشید و دشنامهای زیادی میدادند که بعضی از این دشنامها را مثل (مجوس، حرس خمینی، دجال، الموت رفسنجانی ) را متوجه میشدیم و بقیه دری وریها را نه ……
در همین اوضاع و احوال که داشتیم شهادتین در دلمان میخواندیم و دیگر هیچ راهی نبود و آنها مصمم به کشتن ما بودند ناگهان اتفاقی افتاد که به هیچ عنوان نمیتوانم بگویم جز معجزه چیز دیگری بود!!! و اگر اتفاقات این لحظات آنگونه که واقعا اتفاق افتاد را امکان داشت به فیلم و تصویر کشید مطمئنا هیچکس در دنیا نمیتواند بجز مرگ و کشته شدن ما چیز دیگری را پیشگویی یا تصور کند!!!
اما شاید یکی از حوادثی که اثبات میکند تا امر خدا نباشد به قول معروف برگی از درخت نمیافتد در همین لحظات اتفاق افتاد و آن هم بدین صورت که در آخرین لحظات که سربازان عراقی تمامی تلاش خود را برای پرت کردن ما از ماشین انجام میدادند و واقعا ازبس ازدحام و شوق کشتن ما داشتند و چندنفر دیگر هم داشتند به بالای ماشین ما میآمدند که کار را تمام کنند و آن افسر نامرد هم برای شلیک تیر خلاص به سرمان لحظه شماری میکرد، ناگهان دو فروند هواپیمای جنگنده بمب افکن ایرانی شیرجه زدند و اقدام به پرتاب بمب و راکت کردند!!!
همزمان با اقدام جنگندههای ایرانی ناگهان قیامتی بپا شد و تمامی پدافند ضد هوایی عراقیها که در همان خط مستقر بودند و مخصوصا چهار لولهای معروف به شیلیکا اقدام به تیراندازیهای سرسام آوری بسمت دو هواپیمای ایرانی کردند که انگار زمین و زمان به هم دوخته شد و غوغا و گرد و خاک و صداهای رعب آوری از فرود بمب ها و شلیک پدافندها بوجود آمده بود که دهان خودمان هم از تعجب وا مانده بود !!!!،
در همین لحظات چشمم به خیل جمعیت نیروهای عراقی افتاد که به صورت بسیار وحشت زدهای دنبال سوراخ موش و جان پناهی برای حفظ جان خود بودند،
انگار کار خداوند بود که صحنهای جالبتر را به ما نشان داد و آنهم این بود که در این محشر و غوغا ناگهان چشمم به آن افسر نامرد و شیک پوش عراقی افتاد که چگونه زمین و خاکریز را بصورت سینه خیز و خوابیده چسبیده و وحشت زده دنبال جان پناه بود، هر چند بمبها کمی دورتر از ما فرود آمد ولی صداهای وحشتناک هواپیماها و بمبها و شلیک ضد هواییها وحشتی عجیب برای دشمن بوجود آورده بود و وضعیت آن افسر دیدنی شد و غرق خاک شده و لباس شیک او انگار کیسه آردی و…. شده بود.
خلاصه در همین اوضاع و احوال نگهبانان محافظ ما هم فرصت را غنیمت دانستند و با داد و فریاد به پشت شیشه میکوبیدند وبه راننده ایفا دستور دادند که سریع از آنجا دور شود و به عقب برود، راننده هم که اوضاع را بیریخت دید گاز ماشین را گرفت و سریع از آن خطوط دور و به سمت عقب و بطرف بصره حرکت کرد، بازهم یاد آن ضرب المثل معروف افتادم که بادمجون بم آفت ندارد و لیاقت شهادت حتی در این وضعیت کیش و مات هم نداشتم 🙈،
مقداری که به عقب رفتیم ماشین در جایی متوقف شد و ما را از ایفا پیاده کردند، یک ماشین فرماندهی که فکر کنم جیپ فرماندهی بود منتظرمان بود و چند افسر و نگهبان با لباسهای مخصوص و البته سبیل کلفت که انگار از گارد ریاست جمهوری عراق بود مارا تحویل گرفتند و سریع سوار ماشین کردند و….
(امان از دل زینب)
ادامه دارد ..




