یادداشت

از بوبیان تا بصره (قسمت هشتم)

ناگفته‌هایی از عملیات بیت‌المقدس هفت

✍️ راوی و نویسنده: عبدالخالق فرهادی‌پور

 

“مرثیه اسارت”

( انتقال از خط بطرف بصره)

« دیدار با ژنرال خلیل الدوری +++ و دورکعت عشق»

خلاصه بعداز ماجرای بمباران هواپیماهای جنگنده خودی و خلاص شدن از دست نیروهای عراقی که قصد اعدام ما را داشتند و دور شدن از خط دوم عراق و ..

ما رااز ایفا پیاده کردند و تحویل گروهی دیگر دادند و آن‌ها هم بسیار جدی و خشن ما را سوار جیپ فرماندهی کردند و یکی دو ماشین هم بعنوان حفاظت از جلو جیپ و عقب آن مارا همراهی می‌کردند،
وقتی حرکت کرد چند با‌ر در بین راه یک افسر درشت هیکل و سبیل کلفت مدام سعی می‌کرد با کلام و ایما و اشاره به ما حالی کند که صدام اینجاست و مراقب حرف زدن و حرکات خود باشید و اشاره می‌کرد داریم به مقری که صدام حسین در آن قرار دارد می‌رویم و آنجا و جلوی صدام از شما بازجویی می‌شود، و البته وقتی هم ما را تحویل این گروه دادند داشتند توضیح خاصی می دادند که بعدها متوجه شدیم ما را بعنوان فرمانده و…معرفی کرده بودند،

باز هم به سید کاظم مجروح که بر اثر خونریزی‌ها و تشنگی و اذیت و آزارهای دشمن خیلی ضعیف شده بود گفتم احتمالا تکلیف ما بزودی مشخص می‌شود و شاید در مقر بعدی به وضعیت و مجروحیت شما رسیدگی کنند و ازش خواستم که هرطور می‌تواند کمی دیگر تحمل کند،

یکی از این عراقی‌ها کمی آب به دهان ما ریخت ولی از بس دهانمان خشک شده بود نمی‌توانستیم آن‌را قورت بدهیم و بالا آوردیم و به سید کاظم هم گفتم بخاطر خونریزی زیاد آب را قورت نده که ضرر دارد، در مسیر راه یکی از چیزهایی که بطور عجیبی به جشم می‌خورد خطوط متوالی و مملو از نیروها و یگان‌های زرهی و مکانیزه و توپخانه و موشکی دشمن بود، آدم حیران می‌ماند چون این‌همه نیرو و تجهیزات بی‌شمار واقعا برای فتح یک کشور براحتی کافیست و باورنکردنی بود که با وجود این امکانات کم نظیر و پیشرفته چطور ارتش بعث عراق در مقابل رزمندگان اسلام و ایران با کمترین امکانات اینقدر مستأصل و ناتوان هستند و سال‌ها شکست خورده‌اند!!

واقعا در اینجا تفاوت ایمان و اراده و روحیه جنگجویی و شهادت‌طلبی قوای اسلام و همچنین تفاوت حق و باطل و تفاوت روحیه و انگیزه نیروهای اشغالگر و متجاوز دشمن با رزمندگان و نیروهای دفاع کننده مان مشخص می‌شد، رزمندگان اسلام با جهاد فی‌سبیل‌الله برای دفاع از دشمن متجاوز، و قوای دشمن با این‌همه نیرو و تجهیزات برای رضای صدام و اربابان او، که علت ضعف و زبونی و ترس دشمنان را می‌توان در همین تفاوت‌ها جستجو کرد،،

 

چه ترافیک عجیبی بود از حرکت تانک‌ها و نفربرها و… و باز هم پیش خودم گفتم واقعا ارزش مقاومت رزمندگان اسلام چقدر فوق‌العاده است و اگر این‌ها می‌دانستند که چه نیروی کمی و با کمترین امکانات در مقابلشان ایستاده بودند شاید جا داشت حداقل فرماندهان ارشد دشمن دست به خودکشی می‌زدند یا صدام آنها را اعدام می‌کرد که چرا با این‌همه امکانات شکست خورده اند؟!

با این قدرت و امکانات به راحتی می‌توانستند حداقل خوزستان را سریع به اشغال خود درآوردند، و بازهم بیشتر به غیرت، شجاعت، دلاوری و مردانگی و مقاومت رزمندگان اسلام و نیروهای‌مان افتخار کردم ،،،،

 

به هرحال با توضیحاتی که این گروه از عراقی‌ها که در حال انتقال ما به سمت عقب و بصره دادند و گفتند ما را به دیدار شخصیت‌های مهمی مثل صدام می‌برند، پیش خودم گفتم قطعا این‌ها از عملیات بیت‌المقدس هفت و ابتکار عمل ایران و انهدام و بازدارندگی نیروهایشان شوکه شده اند و مطمئنا در محاسبات خود دچار تردید هستند و بخاطر همین هم به سرعت دارند ما را برای بازجویی و کسب اطلاعات از اهداف عملیات و … به قرارگاه فرماندهی منتقل می‌کنند،
خودمان را آماده کردیم برای بازجویی و پاسخی مناسب که بتوانیم دشمن را با اطلاعات غلط به اشتباه بیاندازیم و…

 

پس از طی مسافتی به هر حال وارد قرارگاهی بسیار بزرگ و وسیع شدیم که رفت و آمد زیاد و خاصی در آنجا حاکم بود و حتی بعضاً هلی‌کوپتر هم نشست و برخاست داشت و احتمالا شخصیت‌های مهم نظامی را جابجا می‌کردند، احتمال دادم قرارگاه سپاه سوم زرهی معروف عراق باشد، بسیار محافظت می‌شد و خلاصه مارا از رده‌های حفاظتی آن‌جا عبور دادند و با عجله به محوطه‌ای در وسط آن مقر بردند و پیاده کردند،

تعداد زیادی افسر و درجه دار و سرباز سریعا آمدند و بصورت منظم نزدیک ما به دو ردیف موازی و با فاصله از هم ایستادند، دو نفر هم جداگانه آوردند که معلوم شد آن‌ها مترجم هستند و فارسی بلد هستند، چند دقیقه‌ای گذشت که ناگهان چند ماشین شاسی بلند شیشه دودی مخصوص فرماندهی آمدند و با فاصله کمی از ما متوقف شدند، دیدیم از داخل دوتا از ماشین ها تعدادی آدم‌های قد بلند با سیبیل‌های بلند و قوی هیکل و لباس‌های مخصوص که معلوم بود کماندوهای محافظ شخصیت‌ها بودند با سلاح‌های مخصوص و بسیار خشن که حتی عراقی‌هایی که منظم در دو ردیف نزدیک ما ایستاده بودند هم از آن‌ها ترس داشتند آمدند و با نظم خاصی آرایش گرفتند،

سپس درب ماشین وسطی را باز کردند تا شخصیتی از آن پیاده شود و چون به ما گفته بودند صدام اینجاست فکر کردیم شاید صدام باشد،
وقتی پیاده شد تمامی افراد عراقی دور و نزدیک محکم و قوی برایش احترام نظامی گذاشتند، این شخصیت وسط قرار گرفته بود و هیئتی از ژنرال‌های عراقی نیز همراهش بودند که با فاصله کمی از او بهمراه کماندوهای ویژه محافظ بطرف ما حرکت کردند، خسته و تشنه بودیم و باز هم به سید کاظم ابطحی مجروح و غرق خون گفتم سعی کن خودت را نگهداری و طاقت بیار که تیر خلاص می‌زنند تا ببینیم تکلیف‌مان چه می‌شود و…

با چشمانی خیره به چهره آن شخصیت دقت کردم و متوجه شدم یک شخصیت بلند پایه نظامی است ولی قد و قیافه‌اش به صدام نمی‌خورد، بعدا مترجم گفت ایشان ژنرال خلیل الدوری فرمانده سپاه سوم و از فرماندهان مهم عراق و صدام است،
اکثر فرماندهان و نیروهای خودی با سوابق و بیوگرافی ایشان آشنایی داشتند و بسیار معروف بود و یکی از فرماندهان قدرتمند و مجرب دشمن بود که صدام روی امثال او حساب زیادی می‌کرد و تمامی مناطق شلمچه از جنوب تا شمال شلمچه و تا بصره تحت فرماندهی ایشان بود و لشکر ها و تیپ های زرهی و مکانیزه این مناطق مهم تحت امر ایشان بودند…

ایشان مستقیما بطرف ما دونفر اسیر دست بسته آمد و همه نظامیان عراقی در جای خود میخکوب شده بودند، در میان حفاظت شدید کماندوها جلو آمد، تمام هیکلش را مدال و درجه و نشان فراگرفته بود و لابد پیش خود فکر می‌کرد با هم رده‌های خودش می‌خواهد صحبت و بازجویی کند نه با عبدالخالق که حالا یک زیرپیراهن رکابی به تن دارد و سید کاظم ابطحی بسیجی مجروح و غرق بخون!!

دقیقا آمد جلوی ما که با دست‌های بسته و مجروح نشسته بودیم و چندین نگهبان مسلح هم از ما محافظت می‌کردند، جلو آمد و در فاصله چند سانتیمتری من ایستاد،

 

نگاهی به من کرد و اسلحه کمری خود را از غلاف بیرون آورد و جلو چشمان همه روی شقیقه من قرار داد و جمله‌ای به عربی گفت، یکی از مترجم‌ها رو به من کرد و گفت ژنرال می‌گوید می‌خواهم تورا بکشم،
ماهم که بسیار حالت عصبانی و غیض داشتیم با نگاهی خشن سرم را به علامت اینکه اهمیت ندارد به طرفی چرخاندم که بلافاصله ماشه اسلحه کمری را روی شقیقه‌ام چکاند و شلیک کرد!!!

برای لحظاتی همه مات و مبهوت شدند و سید کاظم هم در آن وضعیت خونبار با چشم‌های نگران نگاهشان بر روی من قفل شده بود و…. با تعجب نگاهش به وضعیت من بود و تصور شان این بود که الان مغز سرم پاشیده می‌شود اما انگار اینجا هم شانس یاریم نکرد و توفیق شهادت لیاقت بنده نبود،

 

صدای انفجار ناشی از شلیک گلوله نیامد و انگار اسلحه خالی بود هرچند بخوبی دور کمر ژنرال فشنگ دیده می‌شد، در این هنگام ژنرال خنده‌ای بلند کرد و جمله‌ای دیگر گفت که حتما باید آن مترجمان به ترتیب آن را ترجمه می‌کردند و جواب مارا هم همینطور که بعدا علت آن‌را فهمیدم و مثلاً برای اطمینان از ترجمه و انتقال صحیح حرف‌های ما بود مخصوصا که انگار یکی از مترجمین از اهالی بصره و شیعه بود، ترجمه کردند و گفتند ژنرال می‌گوید شوخی کردم و ما مثل شما اسرا را نمی‌کشیم و اعدام نمی‌کنیم!!!!

بعد شروع کرد به سوالات متعدد و از جمله سوالات که خاطرم مانده این است که شما چکاره بودی؟ مسئولیت؟ و شروع کرد به سوالاتی در مورد اهداف عملیات بیت‌المقدس هفت، همانطور که پیش‌بینی کرده بودم معلوم بود مانده بودند و در محاسبات خود تردید پیدا کرده بودند و سوال کرد که لشکر شما چقدر نیرو داشت؟ و شما با چه استعدادی از نیروهایتان در مقابل ما جنگیدید؟ اهداف عملیات چه بوده؟ و حمله بعدی کجاست؟ و… ،
که صلاح را در این دیدم که بگویم لشکر ما حدوداً پنجاه هزار نفر بود!!! و بلند گفتم تا سیدکاظم هم متوجه پاسخ‌های من باشد و در صورت سوال او هم مثل من پاسخ دهد و حرف‌های مان یکی باشد،

 

ژنرال خلیل الدوری بسیار تعجب کرد و مجددا سوال کرد پنجاه هزار نفر؟!! من هم گفتم بله و نیروهای زیادی هم از شهرها بسوی جبهه‌ها حرکت کرده‌اند که فکر کنم صدها هزار نفری باشند و…
در اینجا فقط به گفته‌های ما گوش دادند و با چند تن از افسران بلند پایه دیگر که همراهان او بودند در حال تجزیه و تحلیل پاسخ‌های من بودند ولی هیچ اقدامی یا واکنش خشن و غیرمعمولی انجام ندادند، سپس به سوالات دیگر پرداخت و گفت هاشمی رفسنجانی که جدیدا به سمت فرماندهی جنگ منصوب شده چه برنامه‌هایی برای حمله به عراق دارد؟ من هم پاسخ دادم که سرباز وظیفه هستم و راننده تریلی و از این چیزها سر در نمی آورم و سواد زیادی ندارم و… سوالات متعددی هم از وضعیت استقرار یگان‌ها و توپخانه‌های ما و … کرد که باز هم جواب دادم، راننده‌ای بیش نیستم و این چیزها را نمی‌دانم و…

 

خلاصه پس از مدتی که سوالات ایشان تمام شد و قصد رفتن کرد، چند قدم بیشتر نرفته بود که ناگهان بطور عجیبی برگشت و چیزهایی به مترجم‌ها گفتند، مترجم‌ها رو به ما کردند و گفتند ژنرال می‌گوید درخواستی از ما ندارید؟ چیزی لازم ندارید؟ که بلافاصله فرصت را غنیمت دانستم و گفتم اگر ما اسیر محسوب می‌شویم باید طبق قوانین بین‌المللی با ما برخورد شود و سریع اشاره کردم به رزمنده عزیز و مجروح سید کاظم ابطحی و گفتم با اینکه دوست من مجروح هست و خون زیادی ازش رفته ولی حتی کوچک‌ترین رسیدگی هم به ایشان نشده و در حال مرگ است و بهتر است هر دو نفر مارا بکشید تا از این وضعیت خلاص شویم و… ،

خلیل الدوری هم دستوری را فورا صادر کرد و سوال دیگری کرد و گفت چیز دیگری لازم ندارید؟ فورا گفتم نماز در حال قضا شدن است و می‌خواهیم اگر امکانش هست نماز بخوانیم، یه جورایی احساس کردم رنگ صورتش قرمز شد و ناراحت شد!!، شاید چون جلوی این همه ژنرال و افسر و درجه دار و سرباز و محافظ و.. تقاضای خواندن نماز کردم شوکه شده بود چون در عراق تبلیغات زیادی علیه ایران کرده بودند که ایرانی‌ها بی‌دین و آتش‌پرست هستند مخصوصاً در ارتش عراق در این رابطه شستشوی مغزی زیادی به ‌نیروها داده بودند،

‌
‌ به هرحال ژنرال دستور دیگری داد و هنگام رفتن هم دستش را به نشانه احترام برایمان بالا آورد و گفت فی امان الله و رفتند…
به محض حرکت ژنرال خلیل الدوری تمامی نیروهای نظامی موجود در اطرافمان برایش احترام نظامی گذاشتند و با نگاه ایشان را مشایعت کردند تا اینکه سوار شد و با محافظان و همراهان از آن‌جا رفتند،
اصلا فکر نمی‌کردیم اتفاقات بعدی بیفتد و دستوراتش اجرا و درخواست مان عملی شود و سید کاظم مجروح از این وضعیت کمی خارج شود!! و خداوند بخاطر مظلومیت و ایمان سیدکاظم و عنایت جدش دشمن را هم به کمک او واداشت چون چند دقیقه بیشتر نگذشت که ناگهان یک آمبولانس نظامی با پزشک و امدادگران آمدند و خداراشکر شروع کردند به رسیدگی و پانسمان زخم سید کاظم که از این بابت خیلی خوشحال شدم و خداراشکر کردم،

در این لحظه هم دو نفر آمدند دست‌های مرا که بر اثر سیم پیچی بریده و خونریزی زیادی داشت و بی‌حس شده بود را به سختی باز کردند، یکی از مترجم‌ها که بنا به دستور آنجا مانده بود و انگار دلش هم برای ما می‌سوخت گفت سریع نمازت را بخوان و هیچ حرکت اضافی نکنید که با گلوله پاسخ می‌دهند و…

یادم نیست پتوی سربازی پهن کردند یا یک گونی خالی را روی زمین انداختند و من هم تیمم کردم و جلو چشمان همه به نماز ایستادم ، همه عراقی‌ها و نگهبانان مسلح با تعجب مرا نگاه می‌کردند چون همان‌طور که گفتم در عراق بشدت تبلیغات زیادی کرده بودند که ایرانی‌ها آتش پرست و بی‌دین و مجوس و… هستند و ناباورانه نماز خواندن ما را تماشا می‌کردند که قطعا حالا چیز دیگری را مشاهده می‌کردند،

 

اگر خدای نکرده ریا نشود واقعا می‌توانم بگویم شاید اگر خداوند بخواهد تنها یک عبادت را از من قبول کند همین نماز است و چه حالی در آن نزدیکای غروب با لبان تشنه و خشکیده و بدن مجروح و در آن شرایط غربت و اسارت و در چنگ دشمنان به ما دونفر اسیر دست داد که واقعا قابل توصیف نیست،

(البته یادآوری کنم خاطره این نماز بعدها و پس از آزادی ما از اسارت در روزنامه اطلاعات و در ستون دو رکعت عشق آن روزنامه به چاپ رسیده بود که انگار توسط برادر عزیزم حاج محمد جواد گلستانفرد مدیر فعلی هیئت راویان شهدا نوشته و به روزنامه اطلاعات منعکس شده بود)

 

به هرحال پیش خودمان گفتیم پس از این‌همه آزار و اذیت نیروهای عراقی‌، بالاخره این ژنرال مودبانه با ما برخورد کرد و نمی‌دانستیم که این‌ها آتش زیر خاکستر است و بعدا تقاص آنرا باید پس بدهیم و….!!!
خلاصه پس از نماز و رسیدگی به سید کاظم و پانسمان زخم ایشان توسط آمبولانس و امدادگران عراقی که به دستور ژنرال خلیل الدوری انجام شد، عراقی ها که تعدادی افسر و درجه دار و سربازان مسلح و محافظ و نگهبان ما بودند آمدند و باز هم با خشونت دست‌های مارا از پشت و محکم بستند و شروع کردند به عقده گشایی و اذیت و آزار جسمی و روحی و روانی ما، یکی از این افسران با ناراحتی شدید می‌گفت رفسنجانی در عراق نان و نمک مارا خورده و نمکدان شکسته و حالا شده فرمانده جنگ و مقابل ما قرار گرفته، یکی دیگر از آن‌ها با حالتی خاص می‌گفت رفسنجانی خباز!!! (یعنی نانوا) !! و مترجم هم ترجمه می‌کرد و می‌گفت ایشان می‌گوید وقتی که هاشمی رفسنجانی در تبعید و در نجف درس می‌خواند، بعد از ظهرها برای امرار معاش در نانوایی مشغول بکار بوده و… یکی دیگر می‌گفت خیاطی هم می‌کرد و… خلاصه آنجا خیلی وضعیت بدی داشتیم و ناراحتی و عصبانیت از چهره ما در مقابل دشمن برطرف نمی‌شد و این حرف‌ها در آن زمان ما را خیلی ناراحت می‌کرد و به ما دجال و حرس خمینی و … می‌گفتند،

(بعدا در اردوگاه تکریت بعضی از وقت‌ها که یادآوری آن ایام و آن حرف‌ها می‌کردم خنده ام می‌گرفت و بچه‌ها می‌گفتند عبدالخالق چی شده می‌گفتم یک لحظه تصور کردم هاشمی با آن قیافه و مقام خود در حال چانه گرفتن خمیر نان در نانوایی است و ..) بگذریم

 

عراقی‌ها از اینکه مثلا سید کاظم مجروح شده بود با خوشحالی می‌گفتند چقدر خوب نیروهای ما شما را هدف قرار دادند و یا چون من با زیر پوش رکابی بودم و جای زخم گلوله روی شانه‌ام عیان بود خوشحال بودند و خودشان را تشویق می‌کردند،
به هر حال تا کمی بعد از غروب مارا آن‌جا نگهداشته بودند و اذیت می‌کردند و بخاطر اسمم که عبدالخالق بود هم کلی مرا کتک زدند و می‌گفتند تو عرب هستی و از نیروهای اطلاعات نظامی هستی و با آب و تاب می‌گفتند الان شما را به مرکز استخبارات عراق می‌برند و آنجا پوستتان را می‌کنند و معلوم می‌شود که شماها چکاره هستید و از این حرف‌ها…

 

انگار منتظر ماشین برای انتقال ما بودند و دیگر نمی‌دانستیم چه سرنوشت دیگری در انتظار ماست و چه غروب دلگیر و کشنده‌ای بود و…..

ادامه دارد ..

 

کامنت تکمیلی خاطرات عبدالخالق

راوی آزاده: سید کاظم ابطحی

سلام به همه دوستان.

از همان لحظه که من تیر و ترکش خوردم عبدالخالق دست رافت ورحمت الهی بود که بر سر من بود و خونریزی وگرمای شدید امان را از من بریده بود واگر حمایت‌های همه جانبه او نبود ۰۰۰۰

تااینکه رسیدیم به محلی که خلیل الدوری در آنجا بود که او اسلحه را به روی شقیقه عبدالخالق گذاشت
درحالیکه برای او کشتن عبدالخالق مثل آب خوردن بود واون ژستی که گرفته بود هر شقاوتی از اون انتظار می‌رفت
دراین لحظه ناگهان شلیک کرد که باشلیک اون گویا همه تارو پود من از هم پاشید،
گیج ومبهوت بودم…
انتظار پاشیدن خون وتکه های مغز اورا در فضا داشتم
همان فرمانده عزیز، دوست و پدر مهربانی که در تمام این مدت از هرنظر از من حمایت کرده بود که ناگهان در کمال ناباوری متوجه شدم که ایشان سالم هستند.

از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم وبسیار خدارا شکر کردم.
که در این‌جا سخن بسیار است که چون بنده حقیر امشب عازم مسافرت هستم بیشتر از این مزاحم وقت گرانمایه سروران عزیزم نمی‌شوم
(آزاده: سید کاظم ابطحی)

*… گویا همه تار و پود من از هم پاشید…*
درود بر آزاده بزرگوار سید کاظم که با توصیف عبدالخالق، باید صدها مدال شجاعت بر گردنش آویخت

خانم صدیق

درود بر ایثارگر بی‌ادعا و فداکار حجت الاسلام آقای سید کاظم ابطحی عزیز از خطه دلاورخیز نی ریز فارس، واقعا تندیس بعضی از نیروها مثل آقای ابطحی را باید همه جا نصب کنند، ماندن در کنارمان برای نجات نیروها و مخصوصا کمک به انتقال بسیجی گرمازده آقای پرنیان خو و سپس جنگ و گریز با دشمن و معطل کردن و به تاخیر انداختن حرکت دشمن برای محاصره کامل و سپس مجروح شدن و تا آخر مقاومت کردن و اسارت ایشان کتاب‌ها باید نوشته شود، افسوس که اینجا دیار گمنامان و فراموشی لاله‌هاست ،. عبدالخالق

نوشته های مشابه

همچنین ببینید
بستن